رمان پرنسس های فراری

پرنسس های فراری

با عصبانیت ساعت مچیمو بستم و گفتم: – نه ندا! ندا کلافه از بحثمون گفت: – چرا نه؟ – چون نیازی نیست. بهت که گفتم کارم تو شرکت بیشتر شده و حقوقمم بیشتر می شه. پس می بینی که نیازی به کار کردن تو نیست. – ولی من این کارو دوست دارم. تازه بیکارم نیستم. روسری ابریشمی بنفشم رو برداشتم و رفتم جلوی آینه. سعی کردم با آرامش بهش بفهمونم که نمی خوام اون بره سر کار. – ببین ندا، تو با سها برای من فرقی نداری. نمی خوام تو این جزیره بری همچین کاری بکنی. اصلا کجا می خوای بری کلاس بذاری؟ یه لحظه خوشحال شد و با ذوق گفت: – کلاس خصوصی می ذارم، تو خونشون. با عصبانیت از جلوی آینه رفتم کنار و گفتم: – دیگه بدتر! می خوای بری تو خونه ای که نمی دونی کین، چین؟ می دونی ممکنه چه بلاهایی سرت بیاد؟! همون که گفتم، اصلا و ابدا نمی ذارم بری. خواست یه چیزی بگه که بهش توپیدم: – ندا دیگه بحث نکن! با لب و لوچه آویزون نشست رو مبل و سر به زیر، زیر لب گفت: – مهیارم با من موافقه، ولی تو … یه لحظه چشمام گرد شد! یعنی مهیارم می دونه ولی جلوشو نگرفته؟! خدایا من به این دختر چی بگم؟! همه کاراشو کرده حالا اومده از من نظر می خواد! با دلخوری گفتم: – اگه نظر مهیار انقدر برات مهمه چرا از من نظر خواستی؟ سرشو بالا کرد و تند تند گفت: – نه به خدا، تو برام مهمتری. مهیار فقط کمکم کرد آگهی بزنم. بعد هم سریع دستشو گذاشت جلوی دهنش. آگهی؟ یعنی آگهی کارم زده بود و … دست به سیـ ـنه و طلبکار جلوش ایستادم که خودش گفت: – ببخشید! – می خواستی تو عمل انجام شده قرارم بدی، ها؟ – نه ستایش، باور کن مشکلی پیش نمیاد. قول می دم مواظب خودم باشم. نشستم روی مبل و چیزی نگفتم. همون قدر که مخالف رفتن سها به کلاس هیپ هاپ بودم، مخالف کار کردن ندا هم بود. واقعا برام فرقی نداشت ندا با من رابطه ی خونی نداره. دیگه به جایی رسیده بودم که ندا برام یه خواهر بود. اونم اون قدر منو خواهرش می دونست که اومده بود ازم اجازه بگیره. باید چیکار می کردم؟ می ذاشتم بره تو یه خونه غریبه و کلاس ویلون بذاره؟ ای خدا چرا سها و ندا حرف منو نمی فهمیدن؟! اون از سها که بالاخره حرفشو به کرسی نشوند و رفت کلاس، اینم از ندا. ندا سرشو گذاشت رو شونمو و آروم گفت: – اگه قول بدم فقط با دخترا و بچه ها کلاس بگیرم قبول می کنی؟ دستشو گرفتم و گفتم: – قول می دی مواظب خودت باشی؟ خوشحال شد و با لبخند نشست جلوی پام و گفت: – قولِ قول! اصلا خودت می تونی چند جلسه باهام بیای و ببینی که مشکلی پیش نمیاد. همون لحظه یکی در زد. – من باید برم، عصر با هم حرف می زنیم. راستی ناهار هم بخورینا. نیام ببینم چیزی درست نکردین. لپمو بـ ـوسید و با لبخند گفت: – من قربون دل مهربونت برم خواهری! ناهارم می خوریم. تو این یه هفته ای که من می رفتم شرکت، باید ناهار رو توی شرکت می موندم. ماشاا… از صبح ایلیا و مهیار و پولاد یه ریز تنقلات می خوردن. ظهرم با یه ناهار توپ از خودشون پذیرایی می کردن. روز اول من نمی خواستم بخورم و تصمیم گرفتم منتظر بمونم تا برگردم هتل با بچه ها ناهار بخورم، ولی انقدر سه تاشون به جونم غر زدن که به ما نمی چسبه که منم مجبور شدم باهاشون بخورم. ولی وقتی برگشتم هتل و دیدم که ندا و سها املت خوردن، اون غذا و غذاهای روزای دیگه به جونم زهر شد! ولی دیشب باهاشون اتمام حجت کردم که اگر ناهار درست حسابی نخورن، وقتی برگشتم دو تاشونو یه کتک مفصل می زنم! با فکر مشغول و دل ناآروم رفتم بیرون. ایلیا مثل این سه روز اخیر منتظرم بود. فقط روز اول و دوم من با پولاد رفتم. روزای بعد با ایلیا می رفتم شرکت و دقیقا می دونستم علت این که دیگه با پولاد نرفتم چی بود. یادمه روز دوم وقتی پولاد منو با آرایش کامل و موهای اتو کرده دید چه اخمی نشست روی صورتش. سرشم دوباره افتاد پایین و دیگه نگام نکرد. الان دقیقا پنج روزه که نه تو شرکت و نه توی هتل دیگه بهم نگاه نمی کنه. محتاج نگاه کردنش نبودم، ولی حرصم می گرفت وقتی باهاش حرف می زدم یا سوالی می پرسیدم نادیده گرفته بشم. بعضی وقتا انقدر از دستش عصبانی می شدم که دوست داشتم یه لگد بزنم تو شکمش، بعد که دولا می شه با آرنج بزنم تو کمـ ـرش تا نقش زمین بشه. همین طور که تو ذهنم داشتم نقشه ی کتک زدن پولاد می کشیدم سوار ماشین ایلیا شدم. آزرای ایلیا خیلی خوشگل تر از سوناتای پولاد بود، ولی من سوناتا رو بیشتر از آزرا دوست داشتم. اول این که منو یاد ماشین خودم می انداخت، دوم این که ایلیا توی ماشین هر آهنگی که به دستش می رسید گوش می داد. ولی پولاد فقط آهنگای خاص گوش می کرد. شاید توی بیست تا آهنگی که رد می کرد دو تاشو گوش می کرد و اون دو تا هم واقعا آرامش بخش بود. ولی ایلیا از رپ بگیر تا سنتی گوش می کرد که بعضی وقتا از دستش حسابی کلافه می شدم. بعضی وقتا هم یه ریز حرف می زد و منی که به خاطر صبح زود بیدار شدنم هنوز خواب بودم، واقعا از دستش حرص می خوردم! تو این چند روز برای فرار از دست ایلیا به چند تا راه حل رسیده بودم. اول این که با تاکسی برم. دوم این که مهیار رو مجبور کنم ماشین بخره. سوم این که ایلیا رو بگیرم زیر مشت و لگد تا ساکت بشه. چهارم این که بزنم پولادو بکشم تا از این عقایدش دست برداره! پنجم این که صبح زودتر بیدار بشم و تا خود شرکت پیاده برم. یه راه ششمم بود که … نه، ولش کن! می رم سراغ بررسی این پنج تا راه. راه اول و دوم و سوم و چهارم که عملی نبود. راه پنجمم که عمرا. می موند یه راه ششم که اصلا دوست نداشتم بهش فکر کنم. مطمئنم اگه این دفعه موهامو می پوشوندم و آرایش نمی کردم، این پسره فکر می کرد به خاطر اونه و من می خوام خودمو بهش نزدیک کنم. یا این که مثل دفعه اول فکر می کرد می خوام بهش احترام بذارم. البته احترام می ذاشتم، ولی معنی احترام من با احترام پولاد فرق می کرد. کلافه از درگیری فکری و ساسی مانکنی که اصلا نمی فهمیدم چی می گه، شیشه ی ماشین رو کشیدم پایین و چشمامو بستم و خدا رو شکر کردم که فاصله ی شرکت تا هتل ده دقیقه بیشتر نیست، ولی همین ده دقیقه کل روزم رو خراب می کرد. وقتی رسیدیم بدون این که منتظر ایلیا باشم رفتم توی ساختمون و از پله ها رفتم بالا. با هر قدمی که بر می داشتم زیر دلم تیر می کشید و تا زیر قفسه ی سیـ ـنم درد می گرفت. دردش برام آشنا نبود. اصلا موقع درد نبود که بخواد آشنا باشه. به هر سختی بود رفتم بالا و بعد از احوالپرسی با ریحانه، به عادت این چند روز رفتم یه های بای و یه رانی برداشتم و رفتم تو اتاقم. این سه تا پسر منم مثل خودشون به های بای معتاد کردن. هر سه شون صبحانه های بای می خوردن. تنها تفاوتشون تو نوشیدنی هاشون بود. مهیار و پولاد رانی می خوردن و ایلیا کافی میکس. منم یه روز در میون کافی و رانی می خوردم. طعم هر دوشونو دوست داشتم. بر خلاف انتظارم دل دردم با خوردن صبحانه بهتر نشد و حتی احساس می کردم کمی هم تب دارم. خواستم برم آبی به صورتم بزنم که همون موقع پولاد اومد شرکت. سه شنبه ها صبح می رفت دانشگاه و ساعت نُه به بعد میومد شرکت. به خاطر این که برخوردی باهاش نداشته باشم از رفتن منصرف شدم و سرمو گذاشتم روی میز و چشمامو بستم تا شاید بهتر بشم. چند دقیقه که گذشت با صدای پولاد سرمو بلند کردم که دیدم چند تا پوشه دستشه. زل زدم بهش تا ببینم چی می خواد، ولی انگار بین نگاه کردن و نکردن مردد بود. آخرشم زیر چشمی نگام کرد و آروم، طوری که ریحانه لحن صمیمیش رو نشنوه گفت: – حالت خوبه؟ نه به اون نگاه نکردناش، نه به لحن صمیمیش! کلا با خودش درگیره این بشر! برای تلافی کارش نگاهش نکردم. از روی صندلی بلند شدم و زیر لب چیزی شبیه خوبم گفتم و پوشه ها رو از دستش گرفتم. درد شکمم هر لحظه بدتر می شد. نتونستم سر پا بایستم و نشستم و دست گذاشتم روی شکمم و نقطه ای رو که درد می کرد رو فشار دادم که دردش صد برابر بدتر شد و صدای آخم بلند شد! پولاد که قصد رفتن کرده بود سریع برگشت. خم شد روی میز و مـ ـستقیم به صورتم نگاه کرد و گفت: – چی شد؟ حالت خوب نیست؟ سعی کردم عادی باشم و بدون این که نگاهش کنم زیر سنگینی نگاه نگرانش گفتم: – اینا باید تا کی آماده بشه؟ – اگه حالت بده برو هتل. – نیازی نیست، ممنون. تا کی؟ بدون این که به سوالم جواب بده صاف ایستاد و با حرص گفت: – رنگت پریده، عرقم کردی. بهتره بری، زنگ می زنم آژانس بیاد. قبل از این که بگم نمی خوام، رفت بیرون و به ریحانه گفت به آژانس زنگ بزنه. راست می گفت، حالم اصلا خوب نبود! نمی دونم چم شده بود. شکمم خیلی غیر عادی درد می کرد. تا حالا این جوری نشده بودم. وقتی به شکمم فشار میاوردم، می سوخت و درد می گرفت. چند دقیقه بعد ریحانه با لیوان آب اومد تو اتاق و کمکم کرد بلند شم. خیلی اصرار کرد باهام بیاد پایین، ولی مانعش شدم و خودم رفتم. انقدر دردم زیاد شده بود که حتی نمی تونستم قدمای بلند بردارم. به سختی خودمو به ماشین رسوندم و آدرس دادم. هنوز چند تا خیابون با هتل فاصله داشتیم که درد امونم برید و از راننده خواستم بره بیمارستان. احساس می کردم یه عقرب رو شکمم ایستاده و داره شکمم رو نیش می زنه. دوست داشتم مانتومو در بیارم و ببینم چه بلایی سر شکمم اومده، ولی جلوی راننده نمی شد. راننده که فهمیده بود حالم خرابه تندتر می رفت. جلوی اورژانس ایستاد و درو برام باز کرد و از یه پرستار خواست که برام ویلچر بیاره. به هر سختی بود روی تخـ ـت خوابیدم و پرستار مانتومو باز کرد. اشکم داشت در میومد! دوست داشتم جیغ بکشم. نمی دونم پرستار چی روی شکمم دید که اخم نشست روی صورتش و با عصبانیت گفت: – چه بلایی سر خودت آوردی دختر؟! بعد هم با صدای بلندی یکی رو صدا زد. خواستم سرمو بلند کنم و ببینم چی شده که مانعم شد و با غرغر گفت: – من نمی دونم این یه تیکه فلز چه زیبایی داره که شما دخترا به خاطرش بدنتون رو این طور سوراخ سوراخ می کنین؟ شوکه از حرف ها و عصبانیت پرستار سرمو کمی بلند کردم ببینم چه بلایی سر شکمم اومده، ولی همین که چشمم به شکمم افتاد نزدیک بود سکته کنم! اطراف پرسینگ نافم پر از تاول شده بود و یه جاهاییشم سفید شده بود. با ترس زل زدم به چشمای عصبانی پرستار و با بغضی که تو صدام بود پرسیدم: – چی شده؟ من چرا این طوری شدم؟ پرستار که داشت یه آمپول آماده می کرد، برگشت به طرف من و با اخم گفت: – یعنی نمی دونی چی شده؟ چرک کرده دختر، عفونت کرده! – ولی تا دیشب من چیزیم نبود! نمی دونم از بغض تو صدام بود یا چیز دیگه که پرستار یه کم مهربون شد و آروم گفت: – نگران نباش، خوب می شی. باید اول بی حسی بزنم، بعد هم پرسینگ رو در بیارم. اینو گفت و با آمپول به من نزدیک شد. داشتم از ترس سکته می کردم! هم از صحنه ای که روی شکمم دیده بودم، هم از آمپولی که می خواست به شکمم زده بشه می ترسیدم. من حتی می ترسیدم یه سوزن معمولی به دستم بخوره چه برسه به این آمپول! یادم نمیومد آخرین بار کی آمپول زده بودم. پرستار نزدیک و نزدیک تر می شد و من خودمو روی تخـ ـت بالاتر می کشیدم تا شاید بتونم از دستش فرار کنم که در کمال ناامیدی بهم رسید. یک آن بلند شدم و فرارم هم زمان شد با سوزش وحشتناکی که کل سطح شکمم رو پر کرد و از شدت درد و سوزش، دیگه حتی آمپول توی دست پرستار رو ندیدم. نفسم از درد بند اومد و فقط تونستم ناله ی ضعیفی بکنم و از هوش رفتم. دردی توی سرم پیچید و سیاهی مطلق جلوی چشمام رو گرفت. *** – کی می تونم ببرمش؟ – جواب آزمایشش که آماده بشه، اگه دکتر تایید کرد می تونید ببرینش. – آزمایش چی؟ – برای این که مطمئن بشیم عفونت به خون وارد نشده. صدای نفس بلندش هم زمان شد با بیرون رفتن پرستار از اتاق. برگشت به طرفم و با چشمایی که دیگه مهربون نبود زل زد بهم. از وقتی اومده بود بیمارستان بهم نگاه می کرد. دیگه نگاهشو نمی دزدید. ولی یه چشم غره چاشنی هر نگاهش بود. باهام حرف نمی زد. ولی با چشماش توبیخم می کرد. رفت روی صندلی پلاستیکی زرد رنگ گوشه اتاق نشست. پای راستشو انداخت روی پای چپش و دست به سیـ ـنه زل زد به من. خسته از نگاه های توبیخگرش رومو ازش گرفتم و گفتم: – شما برید، زنگ می زنم سها بیاد. سنگینی نگاه و سکوتش دیوونه کننده بود. کاش می شد همون پولاد سر به زیر. اون طوری حداقل قابل تحمل تر بود. ده دقیقه اون ساکت بود و من خیره شده بودم به پنجره و آسمون افتابی که یه پرستار جوون اومد تو اتاق و یه پلاستیک کوچیک رو گرفت جلوی پولاد و رو به من گفت: – امیدوارم برات درس عبرت شده باشه. بعد هم رو کرد به پولاد و گفت: – خوشبختانه جواب آزمایشش منفی بود. صبر کنید دکتر بیاد مرخصش کنه. و رفت بیرون. پولاد پلاستیک کوچیک تو دستش رو کمی بالا و پایین کرد و با سرعت رفت به طرف سطل زباله که داد زدم: – نندازش دور! بین راه متوقف شد و سریع برگشت به طرف من و با عصبانیت زل زد بهم. چقدر امروز ترسناک شده بود! با این که حرف نمی زد، ولی چشماش داد می زد که هر لحظه آماده ی منفجر شدنه و انگار این حرفم جرقه ای بود برای انبار باروت. با قدمای بلند خودشو به تخـ ـت رسوند و دستشو گذاشت لبه ی تخـ ـت و خیمه زد روی صورتم و با صدایی که سعی می کرد بالا نره گفت: – چیه؟ نکنه برات درس عبرت نشده؟ حتما باید عفونت می رفت تو خونت و می زد به قلبت تا بفهمی چه بلایی سر خودت آوردی؟ صاف ایستاد و با دو تا انگشت شصت و اشاره چشماشو فشار داد و با صدای بلندتری گفت: – فکر نمی کردم انقدر احمق باشی ستایش! با این که از عصبانیتش می ترسیدم، ولی براق شدم و گفتم: – مواظب حرف زدنت باش! عصبانی تر بهم نزدیک شد و گفت: – چون حق می گم مواظب باشم؟ – اصلا بدن خودمه، دوست دارم نابودش کنم. به هیچ کس ربطی نداره. لجوجانه زل زده بودم تو چشماش و آماده ی جمله ی بعدیش بودم که جوابشو بدم، ولی اون فقط با چشمای عصبانی خیره شده بود به چشمام و هیچی نمی گفت. چند ثانیه تو همون حالت موند که عصبانی شدم و با پوزخند گفتم: – نمی ترسی به گناه بیفتی آقا پسر؟ بهتر نیست سرتو بندازی پایین که تیر شیطان بهت نخوره؟ با این حرفم بهت زده سر جاش خشک شد! چشمای عصبانیش کم کم آروم شد. خودشو جمع و جور کرد و همون طور که نگاهش به من بود، بی هیچ حالت خاصی تو چهرش نشست لبه ی تخـ ـت. مجبور شدم خودمو بکشم کنار تا براش جا باز بشه. زخم شکمم یه کم تیر کشید. صورتش به طرف در بود و دیگه نمی دیدم چه حالی داره. یه لحظه از حرفی که زده بودم پشیمون شدم. احساس کردم بهش بر خورده و ناراحت شده. با همه ی دلخوری که از رفتارش داشتم، ولی دلم نمی خواست ناراحتش کنم.کمی جا به جا شدم و خودمو رو تخـ ـت بالا کشیدم و تکیه دادم به پشت تخـ ـت و لب باز کردم برای عذرخواهی که سرشو برگردوند به طرفم و با لبخند زل زد به چشمای متعجب من. دستاشو بغـ ـل کرد و با ژست خاصی با یه لبخند کوچیک گوشه ی لبش زل زد بهم. تحمل این نگاهش رو نداشتم. خیلی برام تازگی داشت. همیشه وقتی می خندید نگاهش به یه جای دیگه بود، ولی الان هیچ مانعی نبود برای دیدن چشمای خندونش. نمی دونم چرا امروز این طوری شده بود؟! خواستم نگاهمو ازش بگیرم که با لحن شوخی گفت: – پس نگران به گناه کشیدن منی، آره؟ با یه چشم غره نگاهمو ازش گرفتم و چیزی نگفتم که خودش گفت: – فکر می کنی من از تیر شیطان می ترسم؟ رگه های خنده ی تو صداش باعث شد بهش نگاه کنم. با آرامش همیشگیش بهم نگاه می کرد و می خندید. انقدر از رفتارش گیج بودم که نمی تونستم هیچ حرفی بزنم. فقط مثل آدمای دیوونه بهش نگاه می کردم. سرشو آورد نزدیک صورتم و آروم شروع کرد به حرف زدن: – پس خوب گوش کن تا بفهمی من از چی می ترسم. کمی عقب کشید و من تونستم نفس حبس شدم رو آزاد کنم. با همون نگاه خندون ادامه داد: – خورشید وقتی به نقطه ی اوج می رسه، وقتی می رسه به بالاترین نقطه ی آسمون، از همیشه زیباتره. ولی این زیباییش چشم آدما رو اذیت می کنه. حریم خورشید آزار دهنده اس. خورشید زیباست، ولی دیدن زیباییش تاوان داره. تاوان سختی داره ستایش. نفس عمیقی کشید و چشماشو بست و صاف نشست و ادامه داد: – من از تیر شیطان نمی ترسم ستایش. من از خورشید می ترسم! بهم نگاه کرد و با لبخند گفت: – می دونی ماه چرا زیباست؟ چون حریم شب ازش محافظت می کنه. دستشو تکیه گاه بدنش قرار داد و بهم نزدیک تر شد و با همون لبخند گفت: – من از ماه نمی ترسم. دیدن زیبایی ماه تاوان نداره. دیدن زیبایی ماه لذت داره، شوق داره، آرامش داره! وقتی یه دختر یه حریم مثل حریم ماه داشته باشه، ترسی نداره، ولی وقتی مثل خورشید حریمش چشممو اذیت کنه ازش می ترسم و نگاهش نمی کنم. مات و مبهوت به لبخندش و حرفاش فقط نگاش می کردم. با همون لبخند از روی تخـ ـت بلند شد و همون طور که نگاهش بهم بود عقب عقب رفت به طرف در. قبل از این که بیرون بره نگاهشو به زمین دوخت و گفت: – وقتی مثل ماه می شی، خیلی … ولی قبل از این که حرفشو تموم کنه مردی با روپوش سفید زد سر شونش و گفت: – اجازه می دید اقا؟ پولاد خجالت زده کنار رفت و بفرماییدی گفت و بدون این که بهم نگاه کنه با دکتر اومد توی اتاق. تمام مدت حضور دکتر توی اتاق پولاد محو حرفای دکتر بود و من محو حرفای پولاد. محو ماه و خورشیدش. محو چشمایی که دیگه بهم نگاه نکرد. محو حریمی که ازش حرف می زد. غرق شدم تو دنیای ترس و لذت پولادی که تا حالا فکر می کردم از ترس گناه بهم نگاه نمی کنه. محو افکار مردی شدم که بهم نگاه نمی کرد. و من چقدر دوست داشتم یه لحظه برگرده و با نگاه مردونش بازم باهام حرف بزنه. حرف بزنه و کلمه بعد از “خیلی” رو بهم بگه. چقدر تشنه حرف چشماش بودم و اون چه بی رحمانه دریغ می کرد. دکتر رفت. منو مرخص کرد. پرستار اومد. نسخه ی پزشک رو بهم داد. از بیمارستان رفتیم بیرون. توی سکوت کر کننده ی ماشین رفتیم هتل. با یه خداحافظی زیر لب از منِ پرت شده تو یه دنیای جدید جدا شد و رفت. ولی تو همه ی این رفت و آمدها هیچ نگاهی بهم نکرد. نه اون نگاه کرد و نه من. نه اون چیزی گفت و نه من. نه من پرسیدم ادامه جملشو و نه اون تموم کرد جمله ای که حاضر بودم جون بدم ولی بدونم وقتی مثل ماه می شم خیلی چی؟